یک کجاوه حقیقت
بنام حضرت تنهایی! خوشی ِ نیست بیا غمها را تقسیم کرده خوش باشیم . در فصل ِ برف و سرما اینک سلام دیگر اینک پیام دیگر از میان حنجره ی زخمین ام از میان گلویی خونین ام با تیزترین عضوم گرم ِ گرم عیدِ تان مبارک غزلی باشید و سپید !
دانشگاه می روم با ساکی پرُ تنهایی و در مسیرم جاده های که به اندازه یی من خالی اند و در مسیرم جاده های که به اندازه یی من پُر ز درد هر صبح یک جفت کفش کهنه و یک سر چادری را از دخترکی انتظار می کشند ، که قلم دستش ، پُر تنهایسب و در مسیرم درختانی با قد های بلند و در مسیرم درختانی که زمستان و خشکی فصل را هیچ – خم نگشته اند هر صبح یک جفت کفش کهنه و یک سر چادری را از دخترکی انتظار می کشند ، که ایستادن را سلام میگوید . دانشگاه می روم و من که از دستور گاهی خوشم نمی آید می روم تا استاد دستور زبان چیزی مسخره یی را که ساخته و پرداخته یی ذهن گژ اندیش اش است وبه گفته یی خودش در هیچ دستورَ یافت نمی شود به من بیاموزد و می روم تا استاد آیین نگارش به من بیاموزد وقتی پایان نامه یی تحصیلی ام را نوشتم ، زیر عنوانش بنویسم « مونوگراف » . پدرم می گوید که آنجا ، جای خوبیست برای آموختن . و در گرمترین لحظه یی روز ، یعنی ساعت یک خانه بر می گردم لباسهایم را می کشم ، بوتهایم هنوز به پایم بسته است اتاقم بی نظم مادرم می گوید ، نامزد شده ای دختر بد است این چه وضعی ست : پدرت همیش راست گفته است و خوب دانسته است که شاعر شدن ، آدم شدن نیست . و من با خودم می گویم مادرم می شنود : تنهایی عجیب دنیایی ست کوچه هایش خالی راه هایش بی قدم مردمی نیست در آنجا شهرک و ده کوچه و بازارش ، ازدحام هیچ ندارد و خدا در این داد عجیب موهبتی دارد یک دنیا تنها برای تو و تو ، تنها ، برای یک دنیا . و من بی آنکه غمی داشته باشم همیش غمگین ام مادرم می گوید ، برای گریستن بهانه یی می باید و من همیش بی بهانه می گریم باز صدای مادرم : همه دختر دارند ،آخر شرم است دختر و . . . خدا ، این چه گاه آدم می شود ؟! و من به یاد سگم می افتم ، که چرا نامش نام یکی آدمهاست و به یاد کسی که گفنه بود : « چه اتفاق قشنگی من ، آدم ، نیستم » و بعد به چشم های صادق هدایت و به چهره یی خیالی که از کافکا دارم و به ریش استالین و به عصای ماکسیم گورکی و به خطوط نازک چهره یی فروغ و به موزه ی کهنه یی که به دروازه ی اتاقم آویخته ام خیره می شوم و به این می اندیشم که من جه گاه آدم می شوم ؟
میزان 1387 پلخمری از آدمك بودن هواي سگ شدن دارم و زوزه كشيدن و در دل جاده هاي شب پارس دادن و آدمك را وا داشتن ز خوابيدن و گوش هاشان را آزردن آه چه لذتي دارد ! خاطرام بگرفته است از آدمك بودن هواي سگ شدن دارم موهايم را باز كردم بلند و سياه و ديرگاه به ماه خيره ماندم و تنهايي او به خود آمدم ز ديري باز ديدم تنهاستم بوتل را سر بريدم و چون برگشتم آفتاب به فاتحه خواني يي ماه آمده بود ! ديدن به چشمانت رفتن به شهر هاي آفتابي و آبيست و كاش شهريت ميشدم . . . نميشود ميدانم آنجا همه كرايه نشين اند و ما . . . شرمنده ات شعر ! كه با زبانت ميگويم آبي ترين آسمان و گرم ترين شهر نگاه آدم ها دوتا دروغ به قيمت پول ديگر چيزي نيست بي آنكه بدانم چه ام گم شده است تمام روز را پاليدم آنقدر كه روز گم شد . پنجره ام را باز گذاشته ام درون تاريكي ، شاكي اينسو و آنسو ميروم خيلي انتظارت ماندم . . . هي غرورام مشكن بيرون بيا ديگر !
دختر ! يك بوسه . . . اوه ددددددددهنم كجاست زنبور ها شرميدند پشه هاي حسود كش كش . . . يخ بسته است كمي آفتابي شو ! اينجا درون تاريكي سايه ام گم شده است و هنوز چشمانم به در ، باز آمدنت را خواب ميبيند ! " اهورا مزدا " اي كاش كه جايي آرميدن بودي يا اين رهِ دور را رسيدن بودي كاش از پي صد هزار سال از دل خاك چون سبزه اميد بر دميدن بودي "حضرت خيام " فرخنده باد نوروز مر نيك پنداران ، نيك گفتاران و نيك كرداران را ! از اهوراي بزرگ خواهان رٌٍستن و بارور شدن جوانه هاي شعريي تان ام ، و اميد ميكنم طبع تان را گرم تر بدارد تا زيباتر بزايانيد . آفتابي شويد تا گرم بمانيد گرم بمانيد تا رُستن گيريد رُستن گيريد تا زنده گاني ازحانٍ شما شود . خشكي و سردي از شما به دور باد . آفتابي و گرم باشيد . با حرمت به نيكان و پاكان روشنك "مامك"


